عبد الجليل قزوينى رازى

441

نقض ( بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض ) ( فارسى )

داده است و بگفته است كه : « اگر نه بركات مصطفى بودى بو بكر و عمر چون ديگر بدويان بودندى » اكنون مخالفت قول خويشتن و خلاف مذهب نبايد كردن ، اگر بو بكر و عمر و عثمان و همهء مهاجر و انصار شايد كه بطفيل مصطفى شريعت ياوند « 1 » ، و ببركات مرتضى دنيا و نعمت ياوند « 1 » ، و بقيامت نجات و شفاعت و بهشت ياوند « 1 » ، و مثوبت كه جدّ و پدر ايشانند و بدين همه نعمت دنياوى و دينى منّتى بر عمر و عثمان ننهند اگر عمر نيز در عهد خلافت خويش ولايتى گشايد كه در آن ولايت هنوز گبر و ترسا و جهوداند بيرون از مسلمانى شايد كه منّتى بر سر علويان ننهد و چندينى منّت « 4 » بر سادات نبايد نهادن كه منّت خدايراست بخلق نعمت ، و مصطفى راست بقوام شريعت ، و مرتضى راست بسبقت و عصمت و نصرت ، و حديث لعنت بىادبى و بهتانست چنان كه در مواضع گفته آمد و تكرار ملال افزايد . و آنچه گفته است كه : « 5 » « اند سال بر منبرهاى اسلام على را لعنت مىكردند » . انصاف اينست كه چون مسلمان خواجه مصنّف باشد آن منبر كه بر وى على را لعنت كنند آن را منبر اسلام خواند كه اسلام بدوستى على اسلام باشد و آنجا كه على را لعنت كنند منبر بدعت و كفر و ضلالت باشد . و آنچه گفته است : « و تا عبّاسيان اين كين بازخواستند » عجبست كه ايشان پسر عمّان علىاند منّتى بر سر كس نشايد نهادن ، و ندانم كه خواجه انتقالى بعد از چهارصد سال كيست ؟ و اين منّت بر سر كه مىنهد و مىماند بدان مرد كه لگام اسب او را بود . و آنچه از سر بىادبى و غايت خارجيى گفته است كه : « علويانرا نه هنر بود و نه زهره » و خود از خرى و مجبّرى نداند كه مايهء هرهنرى و اصل هرشجاعتى ايشانند ، و از نعمت و منقبت ايشان قرآن ملء « 6 » است و أخبار بىنهايت ، و شعراء عالم و احد الوف مدايح

--> ( 1 ) - ث م ب ح د : « يابند » ( در هرسه مورد ) . ( 4 ) - م ب : « و چندين منتى » ح د : « و چنين منت » . ( 5 ) - كذا در همهء نسخ ليكن از تصريح مصنف ( ره ) به اين اعتراض و اعتراض آينده ظاهر مىشود كه متن اين دو اعتراض از نسخ ساقط شده است زيرا چنين قولى از معترض در سابق نگذشته است . ( 6 ) - نسخ : « ملأ » است .